خط داستانی
مرد جنگل، کندرات، درباره یک گرگ ماده با تولهای کوچک به پسرها میگوید. آنها وارد لانه میشوند. گرگ ماده به تعقیب تولههایش میپردازد. برایینیوکا در باتلاق میافتد و توسط کندرات نجات میشود. او به خاطر بردن تمام تولههای گرگ تنبیه میشود. به نام گذاری سگ گرگی اش با نام دزیون میپردازد. شکارچی موهیلا او را میبرد و گرگ دختر که میخواست تولهاش را به دست آورد کشته میشود. دزیون اما موفق به فرار میشود. مدتی بعد گوشت منشعب از طرف موهیلا را میخورد و دسیسهها ادامه مییابد تا بیربیچ و کندرات بتوانند دزیون را نجات دهند. موهیلا و همراهش برای گرگها کمین میگذارند اما آنها حمله میکنند. یخ رودخانه روینده میشکند و یک گرگ جوان به موهیلا پرتاب میشود. بیربیوکا در وجود او دزیون را میشناسد.