خط داستانی
داستان دختر تنها یک کشاورز؛ مادرش مرده و او تسلی پدرش است. او بزرگ میشود و عاشق جوانی از کارمندان پدرش میشود، اما وقتی عشقشان را به پدر میگویند، او دستور میدهد که عاشق از آنجا برود. او میرود، اما بعداً برمیگردد و دختر را با خود میبرد، در حالی که نفرین پدر او را دنبال میکند.