خط داستانی
خانم کلیمر آرزوهای اجتماعی بزرگی دارد و هر بار که مهمانی میگرفت، شوهرش عادت داشت به کافه برود برای خوردن غذا و قهوه. یک شب او به آرامی از او انتقاد کرد که چرا در یکی از مهمانیهایش حاضر نشده، بنابراین او قول داد که در مهمانی بعدی حاضر باشد. مدتی بعد، خانم کلیمر بعد از ظهر مرغها را برای یک برنامه موسیقی جمع کرد. شوهر زودتر به خانه آمد و تصمیم گرفت که خود را آماده کند و از خانمها پذیرایی کند. در آنجا یک بیوه جوان بود که برای شوهر بسیار جذاب به نظر میرسید. همسرش به او گفته بود که به دوستان خانمش توجه کند، بنابراین او تلاش کرد. قبل از اینکه بیوه را به خانه بفرستد، آدرس او را گرفت و به او گفت که کاش مجرد بود. خانم کلیمر متوجه شد و به او دستور داد که هرگز در هیچ یک از مهمانیهایش حاضر نشود.