خط داستانی
فرانک، در حال عبور از طوفان، به ایستگاه نزدیک میشود تا ده هزار دلار طلا را که به تازگی از معدن آورده است، به امانت بسپارد. دیو، نماینده، صدای او را میشنود و وقتی فرانک بالاخره ظاهر میشود، ناامیدی در انتظار اوست. "نمیتوانم مسئولیت پول را بپذیرم،" دیو میگوید. "متاسفم، فرانک، اما قطار دیر کرده و طلا نمیتواند امشب برود. دو شخصیت مشکوک را در اطراف دیدم و نمیخواهم مسئولیت را بپذیرم."