خط داستانی
یوان لامور که به بیماری مبتلا شده و توسط یک اشرافزاده ثروتمند و بیرحم رها شده است، به دنبال عشق سابقش آنتول میگردد تا از او بخواهد از دختر نوزادش یوان مراقبت کند. او او را در یک صومعه پیدا میکند، حالا پدر آنتول، که به خاطر درد جدایی از او به آنجا پیوسته است. به زودی، یوان میمیرد و یوان کوچک به بزرگسالی میرسد و عاشق ژان دووال، یک ویولنیست جوان میشود. وقتی جنگ سرزمین را ویران میکند، آنتول به آمریکا فرار میکند و ژان و یوان را با خود میبرد. در آنجا، درگیر فقر، ژان تلاش میکند با نواختن ویولن زندگیاش را بگذراند، اما شکست میخورد. در ناامیدی، او ویولنش را برای خرید غذا گرو میگذارد و قربانی جذابیتهای سونیا ماروف، یک زن ثروتمند میشود.