خط داستانی
بری کریون با عشق سابقش، گیلیان لاک، که به همراه پدرش به هند سفر کرده است، ملاقات میکند. عشق کریون به گیلیان دوباره زنده میشود، اما او قبلاً همسری به نام لولیر، یک بومی، دارد. در یک خشم حسادت، لولیر خودکشی میکند و کریون را آزاد میکند، او به انگلستان برمیگردد و با گیلیان ازدواج میکند. خدمتکار هندیاش، کونور سینگ، بر روی کریون جادو میکند و او را وادار میکند که گیلیان را ترک کند و به بیابان الجزایر برود. در آنجا او به سید، یک دوست قدیمی دانشگاهی که پسر یک شیخ الجزایری است، ملحق میشود. گیلیان او را دنبال میکند، خدمتکار کشته میشود و با او جادو نیز از بین میرود، "سایه شرق."