خط داستانی
از 999 سال پیش، روح کوه روبهزاهل در عمق زمین در کوههای ریزنگیبر زندگی میکند. هیچکس از آن زمان او را ندیده است. اما وقتی متوجه میشود که مردم دیگر به او ایمان ندارند و طمع و بیعدالتی حاکم است، ارباب کوهها به دره میآید تا با قدرتهای جادوییاش به مردم درس بدهد. او یک خدمتکار را که اسب پیرش را به مرگ میکشاند، به کالسکه میبندد و به او شلاق میزند. طلاهای پسرعمو ثروتمند و بخیل، کلاوس، را به سنگ تبدیل میکند. در حین گشت و گذار و گرسنه شدن، روبهزاهل به شکل یک باربر وارد یک مهمانخانه میشود. وقتی صاحب مهمانخانه به خاطر طمعش نیمی از تخممرغهای سفارش داده شده را از بشقاب او میخورد، روبهزاهل تخممرغهای پرداخت شده را پس میخواهد...