خط داستانی
جورجی، یک پزشک جوان و با استعداد که مورد احترام است، شغل خود را در یک بیمارستان در پایتخت ترک کرده و به یک روستای دورافتاده ماهیگیری میرود. جورجی در مکان جدید با مشکلاتی مواجه میشود، جایی که ماهیگیران پزشک را به جادوگر ترجیح میدهند. بیحوصلگی و زندگی ناپایدار همسرش ایرینا را آزار میدهد و او به شهر بازمیگردد. پس از مدتی، زمانی که جورجی توانست بیاعتمادی ماهیگیران را شکست دهد و احترام و عشق آنها را جلب کند، او ایرینا را به بازگشت متقاعد کرد. در یک جشن شاد و پر سر و صدا، ایرینا بیاحتیاط به لبه پرتگاهی صعود کرده و به مرگ خود سقوط میکند.