خط داستانی
روسیو و رافائل یک زوج جوان از یک شهر کوچک اسپانیایی هستند. روسیو باید به مدت شش ماه به خاطر مرگ یکی از بستگانش سوگواری کند و از دیدن رافائل ممنوع است. آنها که به شدت عاشق یکدیگر هستند، از آداب و رسوم قدیمی روستایشان ناامیدند. وقتی بالاخره میتوانند یکدیگر را ببینند، برنامهریزی میکنند که به زودی ازدواج کنند. متأسفانه، پدربزرگ دختر فوت میکند و او باید دوباره فرآیند سوگواری را آغاز کند. این بار رافائل از او میخواهد که در برابر خانواده و اهالی روستا شورش کند، اما او به خاطر ترس از آزار و اذیت، امتناع میکند. وقتی روسیو از کنار گذاشتن خوشبختی خود خسته میشود، تصمیم میگیرد با رافائل فرار کند، با وجود اینکه خانوادهاش چه خواهند گفت. اما اوضاع طبق برنامه پیش نمیرود، زیرا یکی دیگر از اعضای خانواده فوت میکند.