خط داستانی
استیو وستون، یک جستجوگر الماس در سیلان، از جواهرات گرانبهایش دزدیده میشود. بدون پول، در یک معدن استخدام میشود جایی که آلفرد، مردی که الماسهایش را دزدیده، را در لباس سرپرست بیرحم پیدا میکند. او که قربانیاش را شناسایی کرده، سعی میکند با متهم کردن او به دزدی، از شرش خلاص شود. پس از ناکام گذاشتن این تلاش، استیو با همکاری دیگر سفیدپوستان و کمک یک نگهبان که به او بدهکار است، فرار از معدن را سازماندهی میکند.