خط داستانی
اسپانیا، سال هزار و شصد و چهلم، رئورِند پیشوای راهبهٔ ارشد، ماریانا، در مراسم مرگ شوهر برادرزادهٔ کوچکترش ایزابِل حضور مییابد که در برابر ناامیدی و درد عمیق میماند. ایزابِل سپس جسد برهنه را میبوسد و نوازش میکند گویی هنوز زنده است. مادر ماریانا