خط داستانی
ونریکا کارمند رده پایین شرکت لبنی است. روزی قبل از تعطیلات عید کارناوال های ریودوژانیرو شرکت با باختربارانی از ماستی سیب می شود. رئیس شرکت حمله قلبی می کند و ونریکا به ملاقات او در بیمارستان می رود. او با پسری جوان آشنا می شود که از کسی فرار می کند که می خواهد او را بکشد. ناگهان زن جوان درگیر رشته ای از ابتزاز ها و تعقیب ها می شود که توسط مردانی که به عشق دیوانه وار به زن مرموزی می نگرند به وجود می آید.