خط داستانی
داستان بیای با جوان فلبینی-آمریکایی به نام بیاء است که از یکنواختی زندگی خسته شده و میخواهد پنج هزار دلار جمع کند تا بتواند به طور مستقل در ایالات متحده زندگی کند. برای فرار از یکنواختی، بیاء با مادربزرگ خود به کازینو میرود و شب را تا سپیدهدم شرط میبندند؛ جایی که با دنی تماس میگیرد، شاگردی که از میزهای شرطبندی پول جمع میکند برای بازارساز.