خط داستانی
۲۲ ژوئن ۱۹۴۱. صبحی معمولی در یک کمپ کودکان نزدیک مرز. کودکان در رودخانه آبتنی میکنند و با اشتیاق به نیروهای هوایی که از آسمان فرود میآیند، نگاه میکنند و فکر میکنند که این یک تمرین نظامی است. اما اینها فاشیستها هستند. آنها همه کودکان را در یک کمپ جمع میکنند، در یک باربلاک محصور میکنند و اعلام میکنند که همه آنها به زودی به آلمان فرستاده خواهند شد. گردان تانکهای شوروی که در نزدیکی قرار دارد، سعی میکند کودکان را نجات دهد، اما شکست میخورد. تنها یک تانک که توسط دایی وازیا رانده میشود، زنده میماند. به طور تصادفی، تانکدار زنده مانده با میخائیل، پسری که به دستور آلمانیها موظف به سوزاندن گردنبندهای پیشاهنگی بود، ملاقات میکند. او از دایی وازیا میخواهد که به او کمک کند تا کودکان را از اسارت نجات دهد. تانکدار موافقت میکند. عملیات نجات پیشاهنگان جوان با تنها یک تانک و یک دستیار کوچک آغاز میشود.